تبليغاتX
امید وکیمیا


امید وکیمیا

دیگه نمیدونم به کی باید اعتماد کرد.....

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما را برنگرداند که من بی او

 هیچم. نیمه شب ها برایش دعا کردم.

اه کشیدم  ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنیده گرفت و مورد

 اجابت قرار نداد و او را برد و آن زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم. 

او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت آن ندارم و نخواهم داشت. امروز

من او را برای همیشه از دست دادم.

نه می توانم او را حس کنم و نه در اغوش بگیرم.

او رفت گرچه برایم همیشه ماندگار است

پ.ن:این دست نوشته خودمه ولی یکشنبه نوشته بودمش. منتظر بودم امید یه کامنت بذاره ولی....

انتظارم بیهوده بود

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:20 توسط کیمیای امید | |

یکی به من بگه رفیق نیمه راه یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امید تو بهترین دوست من بودی......

خیلی خیلی دوست دارم

ولی اینجور رفتن رسمش نبود

نمیخواد سر من منت بذاری که برات وبلاگ مینویسم و....

من هیچی ازت نمیخوام

امیر خان حالا خوبه بیایید حال و روز من و ببینید که نگید دخترا سر و ته یه کرباسن


نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:17 توسط کیمیای امید | |

در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .

آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده .

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:12 توسط کیمیای امید | |

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:43 توسط کیمیای امید | |

در آن پور شور لحظه

دل من با چه اصراری ترا خواست

ومن میدانم چرا خواست

و میدانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرده

که نامش عمر و دنیاست

اگر باشی تو با من٬ خوب و جاویدان وزیباست

از عشق که مینویسم

به یاد میاورم که هنوز تمام نشده ای!

پس.........

راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی اگر بارها با خلوص نیت بگویی دوستت دارم

گرچه احساسات بشری به قدمت بشر است٬اما کلمات همواره تازه وجوان خواهند ماند

راز عشق این است که با نگاه حرف بزنی٬چون نگاه پنجره روح است....

پ.ن:درسته که یک هفته وبلاگ سلطان قلبها حذف شده ولی دوباره به راه افتاد 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:21 توسط کیمیای امید | |


Design By : Night Skin